Articles on this Page
- 09/25/10--18:09:_عشق و اشک
- 09/26/10--08:54:_اگر خوبیهایت...
- 09/26/10--09:39:_Article 7
- 11/08/10--14:16:_یارانه ها
- 12/20/10--09:12:_نامردا
- 01/11/11--19:56:_آرزو
- 09/17/11--22:56:_وبلاگ رسمی...
- 09/17/11--22:59:_مگسي را كشتم،
- 09/18/11--13:58:_پــــَ نــــَ...
- 10/18/11--00:47:_من که ميدانم...
More Channels
- Feb 24: NABVETS
- Feb 24:
- Feb 24: Im back my honkies.
- Nov 24: Viagra, cyalis, levitra -...
- Nov 24: دلنوشته های ساناز...
- Nov 24: Dan-Reina's Site
- Nov 24: d' show-off babe [ehem] .. :)
- Nov 24: Fotoblog byle-jaka
- Nov 24: Ccarrlo0o0o0o0o0o!
- Nov 24: couLd you really leave me...
- Nov 24: Under construction
- Nov 24: tin's Site
- Nov 24: DAISOFT BLOG
- Nov 24: Dani's Site
- Nov 24: Welcome to Donna's Place
- Nov 24: .
- Nov 24: LANNY's FAMILY
- Nov 24: Byakushirofan
- Feb 21: canempehepasnicolas
- Nov 24: angelo's Site
- Nov 24: "m y r o n"
- Nov 24: Chad and Sophia - Forever!
- Nov 24: Jean(sweetie_Jeanz.multiply.com)
- Nov 24: ...
- Nov 24: České kapely - Články
- Nov 24: Fotoblog czlowieczyna
- Nov 24: DAI
- Nov 24: ©DAILYHUDGENS - Fansite about...
- Nov 24:
- Nov 24: .
- Nov 24: Stepping out from my comfort zone
- Feb 22: BREEZIN HAIR
- Nov 24: Please could you stop the noise...
- Feb 9: Kommentarer til CM Design
- Nov 24: buchok :D ...
- Nov 24: Bullyleet's Site
- Dec 22: bungkhus..an !!
- Nov 24:
- Nov 24: ~R.O.X~
- Nov 24: I Remember way back when you...
- Nov 24: capungs' Site
- Nov 24: Now I Know Who You Are,...
- Nov 24: Comments for Woman at War
- Nov 24: Cartoline.me Get well soon...
- Nov 24:
- Nov 24: SLOW, SENSUAL, SEXY. AND TRULY...
- Nov 24: KEEP DREAMIN' KEEP LOVIN'
- Nov 24: Curare
- Nov 24: Cutesmile OnlineShoppe
- Nov 24: 居酒屋わらび |...
|
|
Are you the publisher? Claim this channel |
|
Channel Description:
Latest Articles in this Channel:
- 09/26/10--08:54: اگر خوبیهایت را فراموش کردند، تو خوب بودنت را فراموش نکن (chan 3143512)
- 09/17/11--22:56: وبلاگ رسمی شرکت یاران فراز (chan 3143512)
- 09/17/11--22:59: مگسي را كشتم، (chan 3143512)
- 09/18/11--13:58: پــــَ نــــَ پـــــَ (chan 3143512)
- 10/18/11--00:47: من که ميدانم او چه کسي است (chan 3143512)
زیباترین لحظه و با شکوه ترین مواقع، زمانی است که یک انسان با اشک ریختن تواضع و فروتنی را نشان می دهد.
رسیدن به محبوب، از دست دادنش، ترس از خداوند، به دنیا آمدن، از دنیا رفتن، درد اندام ها و خواستن خواسته های مادی و معنوی، مشک های اشک را می زند و اشک در محیط چشم لایه می بندد. حال تلنگوری لازم است تا این محیط را بشکند تا اشک متولد شده و بر روی گونه سرازیر شود و بر روی لب بمیرد.
اشک شکستن درون انسان در مقابل امیال برونی است، اشک خالی شدن انسان از بارهای درونی است، اشک بلور متبلوری است که از دل تراوش شده و مروارید ذهن انسان است
امروزه انسان ها کمتر اشک می ریزند، از اشک به دور شده اند، چون عشق درونی انسان کمرنگ شده است. انسانیت به یغما رفته است، دل ها کدر شده، مکانیزم های تولید اشک قفل شده اند.
بیاییم اشک ریختن را تمرین کنیم، دل ها را صاف کنیم، امروزه ما به یک لایروبی دل محتاجیم. اشک یک لایروب قوی است به شرطی که از دنیای شلوغ و پر سر و صدا کناره بگیریم و با عینک مخصوص به دنیا نگاه کنیم. اشک ها را هدایت کنیم و به اشک به عنوان یک میراث عشق بنگریم.
اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید
ای اشک نگاه خسته ام را دریاب این چشم به خون نشسته ام را دریاب
از زندگی ام فقط تو ماندی اشک این عمر زهم گسسته ام را دریاب

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

کاش که میشد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس
تنها برای یک نگاه حتی برای یک نفس
یارانه ها
غم مخور دوران بی پولی به پایان می رسد
دارد این یارانه ها استان به استان می رسد
مبلغش هر چند فعلاً قابل برداشت نیست
موسم برداشت حتماً تا زمستان می رسد
در حساب بانکی ات عمری اگر پولی نبود
بعد از این یک پول یامفتی فراوان می رسد
چند سالی مایه داران حال می کردند و حال
نوبت حالیدن یارانه داران می رسد
شهر، کلاً شور و حال دیگری بگرفته است
بانگ بوق و سوت و کف از هر خیابان می رسد
آن یکی با ساز، رنگ گلپری جون می زند
این یکی با دنبکش، بابا کرم خوان می رسد
عمه صغرا پشت گوشی قهقهه سر داده است
شوهرش هم با کباب و نان و ریحان می رسد
مش رجب، آن گوشه هی یکریز بشکن می زند
خاله طوبا هم کمر جنبان و رقصان می رسد
تا که بابام این خبر را در جراید خواند گفت:
خب خدا را شکر پول کفش و تنبان می رسد
مادرم هم خندهی جانانه ای فرمود و گفت:
پول شال و عینک و یک جفت دندان می رسد
بی بی از آن سو کمی تا قسمتی فریاد زد:
خرج استخر و سونام، ای جانمی جان می رسد
خان عمو با کیسه و زنبیل و ساکش رفته بانک
تا بگیرد آنچه را فعلاً به ایشان می رسد
اصغری در پای منقل، بود سرگرم حساب
تا ببیند پول چندین لول، الآن می رسد
خاله آزیتا که یادش رفته فرمی پر کند
طفکی از دور با چشمان گریان می رسد
همه دنیا رو نامردا گرفتن وفا رو از شما مردا گرفتن خبر اومد که مجنون و پریشب با سه تا لیلی گرفتن
اما
همه دنیا رو نامردا گرفتن؟ نه لیلی جان وفا از ما گرفتن ! به مجنون گفت خواهم از تو اینها: یکی خونه، یکی ماشین، یه ویلا !!! بگفتا از کجا آرم چنین را ؟ بگفتش من چه دانم، جیب بابا ! دریغ از جیب بابا چون نباشد ... گناهش گردن مجنون نباشد از آن پس رفت هی دنبال لیلی یه لیلی و دو لیلی و سه لیلی ...
تو را آرزو نخواهم کرد ، هیچ وقت....
تو را لحظه ای خواهم پذیرفت که خودت بیایی ،
با دل خود ت ،
نه با آرزوي من
باعرض سلام خدمت تمامی دوستان و همکاران عزیز
وبلاگ شرکت یاران فراز با فعالیت گسترده در زمینه های تجاری و بازرگانی- کامپیوتری و مخابراتی - پروژه های ساختمانی-چاپ و تبلیغات و معماری تا طراحی سایت رسمی شرکت راه اندازی گردید.
مگسي را كشتم،
نه به اين جرم كه حيوان پليديست، بد است،
و نه چون نسبت سودش به ضرر يك به صد است.
طفل معصوم به دور سر من ميچرخيد
به خيالش قندم، يا كه چون اغذيه مشهورش تا به آن حد گندم،
اي دو صد نور به قبرش بارد، مگس خوبي بود
من به اين جرم كه از ياد تو بيرونم كرد، مگسي را كشتم
(زنده ياد حسين پناهي)
لپ تاپم رو بردم نمایندگیش، می گم ضربه خورده کار نمیکنه، یارو میگه ضربه فیزیکی؟!! پـَـــ نــه پـَـــ ، یکم بی محلی کردم، ضربه روحـــی خورده
همسرم میپرسه تو هم مثل من به طبیعت و دریا و گل و چیزای رمانتیک علاقه داری؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ من فقط به زباله دونی و آشغال و توالت عمومی و چیزای چنش آور علاقه دارم !
سر صبح جمعه از سروصدای زیاد از خواب بلند شدم ،رفتم آشپزخونه میبینم بابام هی داره دره یخچالو باز میکنه باز میبنده ،بهش میگم چی شده سر صبح خراب شده ؟
گفت : پــ نه پــ دارم میبندم باز میکنم بلکه رفرش بشه یه چیزی پیدا کنیم بخوریم !!
نشستیم همه داریم فیلم می بینیم، به رفیقم میگم یکم تلویزیونو بچرخون ؛
میگه سمت شما؟
پــــَ نــــَ پـــــَ بچرخون سمت قبله، باشد که مقبول درگاه احدیت قرار بگیره…
دارم کمرمو با نبش دیوار میخارونم خواهرم میگه کمرت میخاره ؟ میگم پــــ نه پــــ دارم علامت گذاری میکنم واسه خرس ها راهو گم نکنن
دارم چایی میخورم داغ بود سوختم. بابام می پرسه سوختی؟ میگم پ نه پ رفتم مرحله بعد
سر جلسه امتحان میگم استاد چقدر وقت داریم؟ میگه تا آخر امتحان؟ پَـــ نَه پـَـــ تا ظهور امام زمان !
به همکارم میگم همین الان یه فیلم باحال دانلود کردم، میگه از تو اینترنت؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ از تو کانال کولر، اتفاقاً پهنای باندشم زیاده، قطعی هم نداره !
از تعمیر گاه ماشین برگشتم، بابام میگه چرا پیاده ای؟ ماشین درست نشد؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ درست شد، ولی چون عملش سنگین بود گفتند ۲۴ ساعت باید تو ICU تحت نظر باشه!
رفتم ساعت سازی به یارو میگم ساعتم کار نمیکنه، میپرسه یعنی درستش کنم؟ پــــــ نه پـــــــــ باهاش صحبت کن سر عقل بیاد بره سر کار !
تو فرودگاه دارم با رفیقم حرف میزنم یارو داره رد میشه میپرسه: شما ایرانی هستین؟
میگم: پـَـــ نــه پـَـَــــ ما چینی هستیم فقط روی ما فارسی ساز نصب کردن
دارم میرم تو دانشگاه یارو دم در جلومو گرفته میگه آقا شما دانشجوی همین دانشگاهید؟ میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ دانشجوی دانشگاه آکسفوردم، درس تفسیر قرآن رو اینجا واحد میهمان گرفتم !
رفتم دکتر از منشیه میپرسم دکتر هست؟ میگه بله میخوایید برید پیششون؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم ببینم اگه این وقت شب هنوز تو مطبند، تلاش شبانه روزیشون رو سرمشق زندگیم قرار بدم و برم !
پـــــيـــرمردي صبح زود از خانـــــــه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابــــراني که رد ميشدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.
-----
پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: بايد ازشما عکسبرداري بشود تا جایي از بدنت آسيب نديده باشد، پيرمرد غمگين شد ...
گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست.
پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند ( زنمــــــ ـــــ در خانه سالمندان است ) هر صبح آنجا ميرمــــــ و صبحانه را با او ميخورمـــ. نميخواهمـــ دير شود!
-------
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر ميدهيمـــــــ ، پيرمرد با اندوه گفت: او آلـــزايـــمـــر دارد و مرا همــــــــ نميشناسد ، پرستار با حيرت گفت: وقتي که نميداند شما چه کسي هستيد،
پس چرا هر روز صبح بـــــراي صرف صـــبـــحـــانه پـــيــش او ميرويد ،پـــيــــرمرد بـــــــا صدايي گرفته، بـــه آرامي گفت: ( اما من که ميدانم او چه کسي است!! )